محمدمحمد، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره
امیرامیر، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

محمد و امیر عزیز دل

پیتزا

امروز محمد آقا زود از خواب پا شد یک صبحانه مفصل بعد از مدتها خورد من هم کلی ذوق کردم بعد بهش گفتم که می خوای برات پیتزا درست کنم اون هم از ذوقش پرید هوا گفت آخ جون من خیلی پیتزا دوست دارم من و بغل کرد و از ته دلش بوسید محمد جونی من هم تو رو خیلی خیلی دوست دارم ...
28 آذر 1391

شب یلدا

یک روز بابای از ماموریت امد یک کدو سر راهش خرید برای  اولین شب یلدا شما که خیلی به یاد موندنی بود شما هم با اون یک عکس یادگاری گرفتین   ...
22 آذر 1391

خنده ای از ته دل

یک روز گرم توی ماه شهریور بود مامان و بابا تصمیم گرفتن که برن شمال راه افتادن که وسط راه اینقدر شلوغ بود که بنا بر این گذاشتن که موکول کند به یک روز دیگه بابای گفت که ناهار رو بریم پارک بخوریم من هم که کلی شیطون شده بودم تازه می خواستم چهاردست و پا برم مامان برای من شکلک در می یاره که به من خوش بگذره من هم پسر خوبی ام برای اونها می خندم مامان مهربونم هم عکس من رو روی وب من میذاره  تا برای من یادگاری باشه   ...
22 آذر 1391

ورزشکار کوچولو

ورزشکار کوچولوی مامان داره ورزش می کنه تا زودتر مثل باباش بزرگ بشه بابای داره با تو بازی می کنه که شما دو قاشق غذا بخوری بعد از اینکه شیر خوردی تو رو برد بارفیکس بری بالا دوست دارم محمد عزیز دل مامان ...
22 آذر 1391

سوغاتی

مادربزرگ و پدر بزرگ محمد که از مکه امدن برای محمد یک سوغاتی خیلی جالب آوردن دستشون درد نکنه که اینقدر محمد رو دوست دارن یک موتور خیلی خوشگل و بزرگ که محمد همون شب سوارش شد و خیلی این موتورشو دوست داره خوش می گذره بدون گواهینامه رانندگی می کنید  چرا همش جلوی ماشین باشیم یک بار عقب باشیم ببینیم چه مزه داره ...
22 آذر 1391

بهترین بابابزرگ دنیا

امروز خونه مامانی دعوتیم تازه عمه شیرین و پسرش هم هست بابای هم از فرصت استفاده کرد و از من وعمه و پسر عمه عکسهای زیادی گرفت تازه بابابزرگ من هم هست اون خیلی مهربون و من و از ته ته قلبش دوست داره چه شیرینه سه نسل کنار همدیگه این هم آقا جون من این دایی خان(دایی محمد تقی) ...
22 آذر 1391