محمدمحمد، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره
امیرامیر، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

محمد و امیر عزیز دل

کمک به بابا

روز جمعه بود بابای محمد هم وقتش آزاد تصمیم گرفت بابا هم تصمیم گرفت که در سرامیک را بگیره به قول خودش درز گیری بکنه شما هم طبق معمول کمک بابا کردین ولی با کلی شیطنت و کلی هم به شما خوش گذشت معلومه به من می خواد خوش بگذره   ...
25 دی 1391

دختر آرام

عمو مصطفی دوست بابا رضا توی یک روز پاییزی امدن دیدین ما و دیدین خونه جدید برای دقیق تر گفتن روز امدن آنها شب اول محرم الحرام بود عمو یک دختر ناز و آرام به نام زینب داشت که همش  میخواست با محمد بازی کنه ولی محمد آقای ما چون با کوچکتر از  خودش  زیاد نمی جوشه  با اون زیاد بازی نکرد ولی آخر سر که می خواستن برن اجازه داد با خانم خانمها یک عکس یاد گاری بگیره من هم از فرصت استفاده کردم اون توی وب محمد گذاشتم ...
25 دی 1391

تغییر اسم حیوانات

محد آقا خوب اسم حیوانات می گه فقط با یک تفاوت که به زبان خودش فیل                   خیل پنگوئن                    بینگو بینگو اسب                 اسپ گراز                       گراز     الاغ              ...
11 دی 1391

روز بدون تلویزیون

امروز 10 دی 91 از صبح که بلند شدیم سعی کردم محمد کمتر تلویزیون تماشا کنه  به از یک صبحانه که به قول خودم معمولی براش یک سبزی پلو ماهی درست کردم که خود محمد هم کمک کرد و کلی ذوق کرد خلاصه این پسری ما هم فقط ایگار دوست داره فقط ماهی خالی بخوره من هم با بازی هم شده به ایشون برنج هم دادم بعد به من گفت مامان نمی خوای با کامپیوتر کار منی امروز کارنکردی من هم کلی بهش خندیدم  گفتم باشه ولی خیلی کم با کامپیوتر کار کردم با هم رفتیم برای محمد رنگ انگشتی گرفتیم  از دم مغازه می گفت مامان مرسی که برای من نقاشی گرفتی کلی بازی و روی دیوار هم یک پارچه زدم و اون هم نقاشی کشیدعجب روز بدون تلویزیون خوب و آرامش بخش محمد جونی امروز هم مثل روز...
11 دی 1391

شب یلدا

هنوز یک روز دیگه مانده به شب یلدا قرار که من و تو فردا بریم خونه پدر بزرگ و خوش بگذرونیم و کلی شما خوراکی خوش مزه بخوری تا تپول بشی عسلم امیدوارم بهترین و طولانی ترین شب سال باشه برای تو این کارت پستال هم تقدیم می کنم به همه دوستان عزیزی که به سایت محمد آقا سر می زنند   ...
29 آذر 1391

دوچرخه

روز پنجشنبه من و عزیزم محمد با هم رفتیم نارمک با اینکه صبح باران خوبی می امد و زیاد تند هم نبود ولی باز هم رفتیم آخه قرار که بابابزرگ مهربون محمد جان براش یک دوچرخه که به قول محمدجان(چچه)بخره   آخه یک قضیه خیلی جالبی که هم پدر بزرگ ذوق خریدن رو داره هم نوه بالخره به هر سختی زیر باران رفتیم اول ناهار خونه بانو(مادر مامان محمد)بعد قرار شد که محمد بره خونه کوثر دختر خاله اش و مامان هم بره به دیدن مادربزرگ خودش که توی بیمارستان بوعلی تهران بستری بود .محمد کلی با کوثر بازی کردن و خاله رو حرص دادن وقتی مامان امد کلی در این مورد تعریف کرد با هم برگشتیم خونه بانو محمد یک چرت یک ساعته زد تا بابای مهربونش بیاد.بعد سه تای را...
29 آذر 1391